از دوردست،از پس تمامی آن تصویر آشفته گذشت،بی هیچ تاثیری که از غیر بپذیرد،با تمامیت خود،در اوج اصالت ساختگی اش به چشمان ام رسید و مرا به منجلاب خاطره های دور،در تاریک ترین و دوردست ترین نقاط ذهن ام فرو برد.
به تجربه های تلخ و شیرین،به مدرسه و کلاس درس،به اولین باری که زیر سایه ی درخت پارک در کالسکه محو تصویر آسمان و شاخه های در هم کشیده ی درخت،دراز کشیده بودم و مادر ام روی نیمکتی کنار من با زنی همصحبت شده بود.
به اولین باری که مادر ام عروسکی پارچه ه ای را مقابل چشمان ام به آهنگی شاد می رقصانید و من غرق در خنده های کودکانه،مست از آن تصویر رنگارنگ و چهره ی خندان مادر،با تمام وجود دست های کوچک ام را به سوی عروسک دراز کرده بودم.
و روزی که تو را خواب دیدم. زیر آسمانی که تا ستاره ها آبی بود،مست نوازش های نسیمی خنک،میان سایه ی رقصان بیدی مجنون،بی هیچ کلامی دل به آوای پرنده ای داده بودیم که بوسه هایمان را در سایه ی بید آواز می خواند.
برگ های درخت پارک،عروسک رقصان و شاخه های بید همه سبز بودند...
و من سبزی دست بند آن دخترک را زیر رگبار گلوله و فریاد های خونین تصویر باز شناخت ام...
دست بند هم سبز بود...
سبزی مضحک...
اما سبز بود......