مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
  
به روز جمعه 29 اردیبهشت ماه سال 1391 و ساعت 01:10

  

دریا خندید در دور دست

دندانهایش کف و لب هایش آسمان

تو چه می فروشی دختر غمگین سینه عریان؟

من آب دریاها را می فروشم آقا

پسر سیاه، قاطی خونت چی داری ؟

آب دریاها رو دارم آقا

این اشک های شور از کجا می آید مادر ؟

آب دریاها را من گریه می کنم آقا

دل من و این تلخی بی نهایت ، سرچشمه اش کجاست ؟

آب دریاها سخت تلخ است آقا 

 

دریا خندید در دور دست

دندانهایش کف و لب هایش آسمان 

 

سبز/س ب ز/  ˖ ˖ - -  ˖ ˖ ˖ -  - ˖  ˖ ˖ ˖  
به روز پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1391 و ساعت 23:15

از دوردست،از پس تمامی آن تصویر آشفته گذشت،بی هیچ تاثیری که از غیر بپذیرد،با تمامیت خود،در اوج اصالت ساختگی اش به چشمان ام رسید و مرا به منجلاب خاطره های دور،در تاریک ترین و دوردست ترین نقاط ذهن ام فرو برد.

به تجربه های تلخ و شیرین،به مدرسه و کلاس درس،به اولین باری که زیر سایه ی درخت پارک در کالسکه محو تصویر آسمان و شاخه های در هم کشیده ی درخت،دراز کشیده بودم و مادر ام روی نیمکتی کنار من با زنی همصحبت شده بود.


به اولین باری که مادر ام عروسکی پارچه ه ای را مقابل چشمان ام به آهنگی شاد می رقصانید و من غرق در خنده های کودکانه،مست از آن تصویر رنگارنگ و چهره ی خندان مادر،با تمام وجود دست های کوچک ام را به سوی عروسک دراز کرده بودم.


و روزی که تو را خواب دیدم. زیر آسمانی که تا ستاره ها آبی بود،مست نوازش های نسیمی خنک،میان سایه ی رقصان بیدی مجنون،بی هیچ کلامی دل به آوای پرنده ای داده بودیم که بوسه هایمان را در سایه ی بید آواز می خواند.


برگ های درخت پارک،عروسک رقصان و شاخه های بید همه سبز بودند...

و من سبزی دست بند آن دخترک را زیر رگبار گلوله و فریاد های خونین تصویر باز شناخت ام...

دست بند هم سبز بود...

سبزی مضحک...

اما سبز بود......

زمان اسیر من است... و حتی کوچکتر از آن که اسیرش نام نهم.  
به روز دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1391 و ساعت 23:45

 

دنیای کروشه ای ، دنیای کروشه های تودرتو ، دنیای حقایق، دنیای ما آدم ها هم هست...

دنیای حذف و اضافه های با حساب و کتاب و حذف و اضافه های بی حساب و کتاب .

در کروشه هایی قرارمان می دهند و در کروشه هایی قرار می دهیم

و در توالی بی پایان زد و خورد جبری امیال، کروشه ها را گاه یک به یک و گاه دسته دسته له و لورده می کنیم

همانهایی که عده ای را در آنها قرار داده ایم و همانهایی که عده ای ما را در آنها قرار داده اند...

بدین سان، ماشین وجود در هم می کوبدمان و جا را برای امورات کروشه ای پرانتز مرگ باز می کند.

  

و محافظه کاری خزنده ای موزی ست که مرزهای تن را در می نوردد و به عمق وجود آدمی می خزد ؛ تا به خیال، آرامش فرد را حفظ کند ، آرامش کروشه هایش را.

اما او،اغلب، ضامن کروشه های معارض است.

ضامن چشمه هایی که آبشخور او هستند.

ای کاش..ای کاش آنقدر وجود داشتیم، آنقدر تباه نمی بودیم، که می توانستیم اضافه کنیم این نوشتار در شرح شرمساری است...

ای کاش...

اما نه ؛ ما خدایان خدمتگذار این جبر محضیم. [ تا آن زمان که اسیر زمانیم... ]

و اغلب هیچ نمی دانیم، با اسیر کردن زمان در خود ، مستعد آنیم که پرانتز مرگ را حتی، وجهه ای جنبی ببخشاییم. 

رویای کودکی واقعیت دنیا بود و من...  
به روز یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1391 و ساعت 23:11

 

از اولین روزهایی که از عمرم در خاطر دارم تصویرهایی توی ذهنم وجود داشتن که خودم از پرداختشون اطلاعی نداشتم و ندارم...

مث یه رویا{ نه به شکل دقیق}، این رویا، مجموعه تصاویریه که یه دنباله ی فیلم-وار رو تشکیل میدن از تلاش های ناخدای یه کشتی قدیمی که تو یه دریای بی کران در حالیکه شب-ه و بارون شدیدا در حال بارش-ه در طوفان گیر افتاده ؛ ناخدا منم ، البته پیر ، پیر اما محکم ، مغرور ؛ هر چه طوفان شدیدتر میشه میل و جنب و جوش من هم برای حفظ کشتی بیشتر میشه ، انگار که میخوام خودم و کشتی رو که شدیدا با اون احساس یکی بودن می کنم از دست شب ، آسمان ، طوفان و دریا که با تمام توان در تلاش برای خُرد کردن کشتی من و البته خود من هستن نجات بدم، ولی پایانی دیده نمیشه ، بعد از هر گام ، باز دریاست و  هم پیمانانش...

 

همیشه برای من جالب بوده که چرا این تصاویر توی ذهن منه...

تصویر یه جدال...

شب ، طوفان ، امواج دریا که بر سر و روی ناخدا فرود میان و کشتی ای که همه چیزش خُرد شده و نیرویی غیر ، مانع گسستش میشه ؛ انگار که عمق جانم ، عمود ناپیدای این خیمه ی در طوفان استوار ، شده...

 

و جالب تر اینکه ، تعبیر این تصاویر داره با زندگیم منطبق میشه ... 

 

 

این احساس که : « اینجا لنگر نمی اندازم. » و درست همان موقع طغیان دریای نگهدارنده ات را پیرامونت حس کنی.          فرانتس کافکا 

 

و هیچ آدم بزرگی هرگز نخواهد فهمید که چقدر این موضوع با اهمیت است  
به روز یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1391 و ساعت 01:15

 

...  

شازده کوچولو دوباره به دیدن گل های سرخ رفت و به آنها گفت که اصلا شباهتی به گل او ندارند؛تا آن لحظه هیچ نیستند، چون هیچ کس آنها را اهلی نکرده و آنها کسی را اهلی نکرده اند.  

شبیه روباه اند ، وقتی که تازه با او آشنا شده بود؛ تنها یک روباه بود مثل صدهاهزار روباه دیگر.او را دوست خود کرد و روباه در تمام جهان بی همتا شد.

شازده کوچولو به گلها گفت آنها زیبا اما تهی هستند...کسی بخاطرشان نمی تواند بمیرد.بعد پیش روباه برگشت و با او خداحافظی کرد.

{روباه گفت:} خداحافظ. حالا رازمو بهت میگم . راز خیلی ساده ایه. فقط با چشم دله که درست میشه دید.آنچه اساسی ست،نادیدنی ست... 

آدما این حقیقتو فراموش کردن اما تو فراموش نکن. 

اگر چیزی رو اهلی کنی برای ابد مسئولش میشی. 

تو مسئول گلت هستی... 

شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپری با صدای ایرج گرگین


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>